تبليغاتX
بلیان
بخوان بنام پروردگارت که خلق کرد ...

من چرا آمده ام روی زمین؟؟؟

در یکی روز عجیب ، مثل هر روز دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش،

منزلم بی غوغا، همسر وفرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب

فرصتی عالی بود، بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او ....

پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من.

با شما هستم من!

خالق هستی این عالم و آن بالاها ....

من چرا آمده ام روی زمین؟؟؟

شده ام بازیچه؟   که شما حوصله تان سر نرود؟

بتوانید خدائی بکنید؟  و شما ساخته اید این عالم،

با همه وسعت و ابعاد خودش ،   تا به ما بنمائید،

قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟؟

هیبتا!    ما همگی ترسیدیم!    به خداونیتان، تنمان می لرزد....!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخ سختی دارید...!

آتشی سوزنده و عذابی ابدی

و شنیدیم اگر ما شب و روز،   ز گناهان و ز سرپیچی خود توبه کنیم،

چشممان خون بارد و بسائیم به خاک درتان پیشانی،

و به ما رحم کنید، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال....،

حور و پردیس و پری هم دارید....

تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبی آزاد است.

من خودم میدانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،

همه چیز از بخت است،  شده ام من آدم،

اشرف مخلوقات ،  ( راستی حیوانات ، هر چه کردند ندارند کیفر؟؟؟)

داشتم خدمتتان میگفتم!   قسمتم این بوده،

جنس من مرد شده، آمدم من دنیا، مرز سال دوهزار

قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار

پدرم این بوده ،  که به من گفت پسر:مذهبت این باشد!

راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود،

جنگ وتحریم و از این دست نِعَم ... !

هر چه شد قرعه من این آمد.

راستی باز سئوالی دارم!         بنده را عفو کنید.

توی آن قرعه کشی !    ناظری حاضر بود؟؟؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر بگذشته، پاسخی نیست

ولی میگویم: من شنیدم که کسی این میگفت:

چشم تنها ز خودش بیخبر است.

چشم را آئینه ای می باید، تا خودش را دریابد،

تا بفهمد که چه رنگی دارد، تا تواند ز خودش لذت کافی ببرد

عجبا فهمیدم، شده ام آئینه ای بهر تماشای شما!

به شما برنخورد......! از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟؟؟

ظلم و ستم آئینه را می بینید؟؟

شاید این آئینه معیوب و کج است؟ خط خطی گشته و پر گرد و غبار.

یا که شاید سر وته آئینه را مینگرید!

ور نه در ساحتتان ، این همه نازیبائی؟

کمی از عشق بگوئیم با هم.

عرفا میگویند، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ،خلق نمودی بنده!

عجبا ! عشق ما یک طرفه ست؟

به چه کس گویم من؟

می شود دست ز من برداری ؟   بی خیالم بشوی؟؟

زورکی نیست که عاشق شدن ما بر هم!

من اگر عشق نخواهم چه کنم؟

بنده را آوردی که شوم عاشق تو؟؟؟

که برایت بشوم واله و حیران و خراب؟

مرحمت فرموده ،همه عشق و می و ساغر خود را تو زما بیرون کش!

عذر من را بپذیر!   این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم.

صبح باید بروم بر سر کار،پی این بدبختی، پی یک لقمه نان!

به گمانم فردا، جلوه عشق تو را میبینم،

در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده.....؟

خوش به حالت که غمی نیست ترا، نه رئیسی داری

نه خدائی عاشق ، نه کسی بالا دست!

تو و یک آئینه بی انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد وغبار.

وقت آن نیست کمی آئینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد.  کم کمک خواب مرا پوشانید.

نیمه شب شد و صدائی آمد ، از دل خلوت شب ، از درون خود من.

من خدایت هستم

هر چه را میخواهی ، عاشقانه به تو تقدیم کنم.

تو خودت خواسته ای تا باشی!

به همان خنده شیرین تو سوگند که تو ، هر چه را می بینی،

ذهن خلاق خودت خلق نمود.

هر چه را خواسته ای آمده است. من فقط ناظر بازی توام.

منتظر تا که چرا یا که که را خلق کنی!

توفقط یک لحظه و فقط یک لحظه، ز ته دل  ز درون،

خواهشی نامحسوس، نه به فریاد بلند، بلکه از عمق وجود، ز برای عدم خود بنما،

تو همان لحظه دگر نابودی ،به همان سادگی آمدنت.

خواهش بودن تو، علت خلق همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنگر، ز چه رو آمده ای روی زمین؟

پی حس کردن و این تجربه ها.

حس این لحظه تو ، علت بودن توست!

تو فقط لب تر کن ، مثل آنروز نخست،

هر چه را میخواهی ، چه وجود و چه عدم ، بهر تو خواهد بود.

در همان لحظه آن خواستنت.

و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی؟؟؟

دلبرم حرف قشنگت این بود:

شهر زائیده شدن این باشد، تا توانم که فلان کار کنم،

و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم.

پدرم آن آقا ، خلق و خویش، روشش ، میراثش،

همه اش راه مرا میسازد

بنده میخواهم از راه از این شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردی . همه را خلق نمودی همه را!

تو از آن روز که خود خواسته پیدا گشتی ! من شدم عاشق تو.

دست من نیست، تو را میخواهم،

به همین شکل و شمائل که خودت ساخته ای!

شر و بی حوصله و بازیگوش، مثل یک بچه پر جوش و خروش،

ناسزا گفتن تو باز مرا می خواند، که شوم عاشق تر،

هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،

رشته عشق شود محکمتر.......!

دیر بازی است که به من سر نزدی!

نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی!

و به آواز بلند، رمز شب را گفتی:

من چرا آمده ام روی زمین؟

باز هم یادم باش

مبر از یاد مرا

همه شب منتظر گرمی آغوش توام

عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد ......!

خواب من ،خواب نبود

پاسخی بود به بی مهری من،

پاسخ یک عاشق ........................

به خداوند قسم، من از آن شب،

دل خود باخته ام بهر رسیدن

به عزیزم ، به خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت   توسط مسعود  | 

این متن را تقدیم میکنم به تمام کسانی که عزیزی را از دست داده اند و تشکر میکنم از معصومه که این متن را برایم ارسال کرد.

)()()()()()()(

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. 

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . 

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. 

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . 

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. 

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . 

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . 

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . 

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . 

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . 

پرسید مامانت خانه نیست ؟ 

گفتم که هیچکس خانه نیست . 

پرسید خونریزی داری ؟

 

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . 

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 

گفتم که می توانم درش را باز کنم . 

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . 

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . 

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . 

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . 

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . 

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .  

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ 

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . 

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . 

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . 

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد . 

()()()()()() ()()

 

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! 

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . 

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ 

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

 خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

 

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . 

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . 

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . 

()()()()()() ()()

 

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم . 

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . 

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . 

پرسید : دوستش هستید ؟

 

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . 

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

 قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . 

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت   توسط مسعود  | 

این سئوالی بود که طی ماه گذشته از اطرافیانم کردم و جوابهائی که گرفتم:

1-     من ؟؟؟!!! من تا حالا آزارم به مورچه هم نرسیده .

2-     نه ، من همیشه دیگران را به خودم ترجیح میدهم و خیلی وقتا از حق خودم بخاطر دیگران گذشته ام

3-     شاید سهواً کاری کرده باشم ولی عمداً نه

4-     حتماً گاهی اینکار را کرده ام ، انسان جایز الخطا است

و از این دست پاسخها ( البته عده ای هم به شوخی گرفتند )

 

خوب ببینیم آیا ما حق مردم را پایمال میکنیم؟

از مسائل کمی مهم شروع میکنم و به مسائل سطحی ختم میکنم . مدیر عامل شرکتی را می شناسم که شب عید به پرسنل شرکتش گفت چون سال گذشته کار نکرده ام متاسفانه نمی توانم عیدی و حق و حقوق شما را بدهم طفلک پرسنلی که طی یک سال به امید دریافت مبلغی بیشتر از حقوق ماهانه شان در پایان سال طی 12 ماه جان کنده بودند دست از پا دراز تر به خانه هاشان رفتند ، جالبه که بدانید همان موقع مدیر عامل عزیز به یک سفر تفریحی خارج از کشور رفت ، جالبتر اینه که این مدیر عامل عزیز اهل آب کشیدن جانماز میباشد. به نظر شما این مدیر عزیز اگر نمی تواند حقوق پرسنلش را بدهد بهتر نیست کارش را جمع کند چون یک سال مدت کمی برای کار نکردن نیست و خواب سرمایه در این مدت یعنی ضرر هنگفت  و این نوعی پایمال کردن حق دیگران نیست .

استاد عزیزی را می شناسم که با زن جوانی چند شب متوالی با SMS  در ارتباط بود ( تا به اصطلاح کمکش کند) تا یک شب شوهر آن زن جوان که از این پیامهای متوالی و تقریباً هر 2 دقیقه یکی خسته شد و به همسر جوان و زیبایش گفت من میروم بیرون تا تو با استاد عزیزت راحت حرف بزنید و مجبور نباشید هی SMS بدهید. شوهر آن خانم جوان رفت و دیگر بر نگشت ( در واقع در جریان متارکه هستند) آیا آن استاد نمی دانست که به خاطر نفسانیاتش به  زندگی یک زوج لطمه می زند و آن زن نمی دانست که دارد حق شوهرش را پایمال میکند و باید بجای حرف زدن با هر کس وقتش را برای همسرش بگذارد.

میدانید که داشتن چشم انداز زیبا حق هر فردی است به نحوی که وقتی پا از منزل بیرون میگذارد بیننده زیبائیها باشد ، تا اینجا را قبول دارید؟ وقتی من و تو با موهای بهم ریخته و صورتی کثیف و ظاهری نا مرتب وارد خیابان میشویم در واقع داریم حق دیگران را پایمال میکنیم . یا وقتی با خود خواهی نابخردانه ته سیگار و آشغال میوه را در وسط پیاده رو و خیابان رها میکنیم در واقع حق دیگران را نادیده میگیریم . وقتی زمانی را که قرار است در خانه و با خانواده باشیم به هر بهانه پی کار دیگر و غیر ضروری میرویم در واقع حق افراد خانواده مان را زیر پا له میکنیم . وقتی سیگار میکشیم و دودش را به خورد اطرافیانمان میدهیم ، وقتی می توانیم خون بدهیم ولی نمی دهیم ، وقتی با چهره عبوس با مردم برخورد میکنیم  ، وقتی کفشهایمان را در راه پله آپارتمان بصورت زشتی رها میکنیم ، وقتی صدای سیستم صوتی خانه یا ماشینمان به گوش کسی بغیر از خودمان میرسد و هزاران چیز دیگر در واقع داریم حق دیگران را پایمال میکنیم . و این شرم آور است چون درک این مسائل اصلا سخت نیست فقط ما خودمان را به نفهمیدن میزنیم و شرم آورتر آن است که با معرفی خودمان بعنوان انسانی که هرگز حق دیگران را نادیده نمیگیرد می خواهیم سر خودمان را کلاه بگذاریم – مطمئن باشیم که فقط سر خودمان را کلاه میگذاریم نه کس دیگری را چون دیگران شاید چیزی به زبان نیاورند ولی در اعماق وجودشان متعدی و ظالم را نفرین می کنند و ما مطمئنیم که ظالم چوب ظلمش را میخورد .

حالا یک نگاه به خودمان بیاندازیم اگر مشکلات زندگیمان خاص و پیچیده است شاید بهتر باشد اول حق مردم را در هر سطحی که هست به آنها بدهیم شاید نفرین مردم از زندگی ما خارج شود و شاید دعای خیر آنان ما را در طی مسیر زندگی کمک کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت   توسط مسعود  | 

متن زیر را یکی از دوستانم برایم ایمیل کرد و چون بنظرم جالب بود به اینجا منتقلش کردم ، شاید برای شما هم جالب باشد. لطفا وقتی به پایان متن رسیدی چند ثانیه به حضور خدا در زندگیت فکر کن .

 

يك ٍ E- mail از طرف خدا...

 امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 دوست و دوستدارت:خدا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/08ساعت   توسط مسعود  | 

آخه تو آدمی

 خریت خودت رو گردن خدا ننداز

 

این یکی از دیالوگهای آقای پرویز پرستوئی در فیلم مارمولک بود . یه نگاه به دور و بر خودمان کافیه تا ببینیم واقعا چقدر جمله بالا در مورد ما صادق است.

تا حالا دیدی بعضی ها توی یک کوچه 10 متری با سرعت 50 کیلومتر اون هم با یک پیکان زوار در رفته رانندگی میکنند ، یه بچه بدبخت می پره وسط کوچه دنبال توپش و ... بقیه قضایا . بعد که میری زندان ملاقاتش میگه :

خدا زندگی ما را اینجوری قلم زده والا ما داشتیم مثل هر روز رانندگی میکردیم این هم قسمت ما ست دیگه .

این یک نمونه از خریت خود را به گردن خدا انداختن نیست؟

و یا یک کارمند آسمون جْل که تو هفت آسمون یک نیم ستاره هم نداره میره امضاء مدیرش را جعل میکنه و 10 ساعت اضافه کاری میگره و بعد از سه ماه که موضوع لو میره ، بالطبع اخراج و بعد لنگ نان شب می شه و قسط هاش عقب می افته و بعد میگه قسمت ما هم همین که همیشه هشتمون گیر نه  باشه

آیا این رو نمیشه نمونه دیگه دیالوگ اولیه بشمار آورد؟

پسر جوانی که برای ازدواج با دوست دخترش تمام نصیحتها و تجربیات بزرگترهایش حتی نشانه های خدا را نادیده میگیرد و میگوید « من خالق خوشبختی هستم و با این دختر خوشبخت می شوم و مهریه هم خودمون تعیین کرده ایم (چقدر ؟؟13) و...» و یکسال بعد میفهمد که عجب کار عاقلانه ای!!! کرده و یا دختر جوانی که همین اشتباه را مرتکب شده و با سابقه زندگی مشترک کمتر از یک سال از دادگاه خانواده و دفتر خانه برای طلاق سر در می آورند وقتی به آنها میگوئی چرا تازه به انواع و اقسام  دلائل پای خدا را جلو میکشند و از قسمت و سرنوشت گرفته تا قانون الهی و وحی و خواب و غیره را دخیل می دانند و میگویند:

کسی نبود راه را از چاه به ما نشان دهد . و یا

سرنوشت ما هم همین بود دیگه ، از اولش هم ما بد بخت بودیم . و یا

خدا میخواست ما را امتحان کند ببیند ما چقدر در سختیها و غیره تسلیم امر او هستیم.

این جواب آخری خیلی شیکه

جالبه کسی که مواد مخدر هم مصرف میکنه میگه قلم زن اینجوری پیشونی ما رو قلم زده، این دیگه آخرشه!!!

باید جمله اول را با صدای بلند تو گوش این افراد فریاد زد. ( و حتماً گوش خودمان که از اینکارها میکنیم)

بیایید از همین الان کمی از بزرگترین هدیه الهی به انسان یعنی عقلمان استفاده کنیم و قبل از هر کاری به عاقبت آن اندیشه کنیم و از تجربه دیگران نیز استفاده نموده و فکر نکنیم که ما چون فلان مدرک تحصیلی را داریم یا چون در فلان کشور زندگی کردیم و ... تافته جدا بافته هستیم و عقل کل و دیگران هیچ چیز نمی فهمند ، تا در ته خط به ، چه کنم ؟ چرا؟ مبتلا نشویم ومجبور نباشیم اشتباهات خودمان را گردن خدا بیاندازیم.

 سوره اسراء

 و سرنوشت هر انساني را به گردن خود او پیوسته ایم ، و روز قیامت کارنامه ای برای او بیرون   می آوریم که آنرا باز گشوده می یابد( 13) و گوئیم کارنامه ات را بخوان ، که امروز حسابگری تو برای خودت کافی است (14)

 

شاد باشید و شادیتان را به دیگران نیز منتقل کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت   توسط مسعود  | 

آدمها دست و صورت و لباس و ... همدیگر را می بینند.

چی می شد اگر دلهای همدیگر را هم می توانستند ببینند.

 ......................................................................

 

شاید خوب باشد ، تلاش کنیم تا کمی عمیقتر ببینیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/16ساعت   توسط مسعود  | 

در پیچ و خم کوره راههای زندگی گم شده ایم .

.

.

.

.

.

تا حالا این را درک کرده ای ؟؟؟؟؟

اگر درک کردی که عالیه چون حتماً داری دنبال راه اصلی میگردی .

ولی اگر درک نکردی سعی کن از خواب بیداری شوی .

و الا آخرین ثانیه زندگی می گوئی :

 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت   توسط مسعود  | 

زندگی مانند بازی شطرنج است

اگر بازی بلد نباشی همه می خواهند به تو یاد بدهند .

ولی اگر بلد باشی و خوب بازی کنی همه می خواهند شکستت بدهند

 نویسنده : .....

 

قلب آدم مثل یک جزیره دور افتاده است .

اینکه کی اولین بار قدم تو جزیره بذاره مهم نیست .

مهم آن کسی است که هرگز جزیره را ترک نکند.

نویسنده : برنارد شاو

 

اگرکسی گفت برای تو می میرد حرفش را باور نکن .

حقیقت را آن کسی میگوید که برای تو زندگی کند.

نویسنده : شکسپیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/25ساعت   توسط مسعود  | 

اخلاقیات:

بعضی ها که تعدادشان کم هم نیست بر این گمان هستند که اخلاقیات در حکم مرزهائی هستند که عبور از آن مرزها بسیار ناشایست می باشد . و بعضی ها هم بدلائل گوناگون موافق شکستن این مرزها بوده و سعی میکنند بر خلاف نظام اخلاقی رفتار کنند و به دیگران اثبات کنند که خارج از این چهار چوبها جهان زیباتر و پر هیجان تر و حتی سالم تر خواهد بود.

ولی از نظر من نظام اخلاقیات اصلا چهار چوب و مرز نیست بلکه فقط در حکم یک دوربین بوده و به رهرو نشان می دهد که اگر این راه را ادامه بدهد سر از کعبه مقصود در می آورد و یا به ترکستان می رسد .

فقط یک نکته مهم را نباید از نظر دور داشت و آن این است که نظام اخلاقیات از کدام منبع صادر گردیده . تجربه انسانی نشان میدهد که نظام اخلاقیاتی که توسط انسانها طرح ریزی شده باشد به اندازه کافی کار آمد نبوده و پیرو مسائل زمانی و مکانی متفاوت ، تغییر میکند دقیقا مانند دوربینی که مخشوش باشد و بالطبع نمی تواند مسافتهای زیاد دور را شفاف نشان دهد و در نتیجه احتمال خطا در آن زیاد می شود و این به دلیل نداشتن دید کافی انسان بر هستی می باشد زیرا انسان خود محاط هستی است . در مقابل نظام اخلاقیاتی که منبع الهی دارد به دلیل آنکه ماخذ آن خالق هستی است بسیار دورترها را به تصویر میکشد و در نتیجه اگر عملی را نفی نماید در واقع با آگاهی از پیامدهای آن در طولانی مدت چنین امری را صادر نموده و دقیقا مانند دوربینی است که بُرد دید آن تا بینهایت می باشد لاجرم به رهرو در تشخیص راه کمک بسیار زیادی میکند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت   توسط مسعود  | 

امروز چقدر احساس تنهائی میکنم

همراه من کوله باری از خستگی ست

خیلی دلم میخواست کسی بود که می توانستم در برابرش بی نقاب باشم  ، می توانستم خودم را برایش تعریف کنم از آنچه کرده ام و آنچه به سرم آورده اند و او حداقل بی قضاوت گوش کند و حرفی بزند .

دوستی ، همراهی ، . . .

ولی کسی نیست

در برابر پدر و مادر و خواهر و برادر و همسر و سایر اعضاء خانواده و دوستان در محضر هر کدام نقابی دارم که یا خودم نمی خواهم آنرا بردارم و یا آنان نمی خواهند من را بدون آن نقاب ببینند .

به هر حال الان من حضورم را پشت نقابها پنهان کرده ام .

تا حالا تو هم اینطوری شدی که دلت از هستی بگیره و کسی را نداشته باشی که خود واقعی خودت را نشانش بدی . این نوع بی کسی از دلتنگی اول هم بدتره ولی همه ما یک روزی تجربه اش میکنیم .

:

:

:

ولی امروز من کسی را پیدا کردم که با او بی نقاب باشم ، حتی اگر گناه هم کرده باشم می توانم به راحتی به او بگویم ، حتی بگویم از گناهم چقدر لذت برده ام .

 و او من را همانطور که هستم عاشقانه دوست دارد و بی هیچ قضاوتی با لبخند به من نگاه میکند و به حرفهایم گوش میکند .

تو هم نا امید نشو بگرد او را یک روزی پیدا میکنی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت   توسط مسعود  |